اللهمَّ کن لِوَلِيِّکَ الحُجَّةِ ابنِ الحَسَن صَلَواتُکَ عَلَيهِ وَ عَلي آبائِه فِي هذِهِ السّاعة وَ فِي کُلِّ السّاعة وَلِيّاً و حافِظاً و قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عيناً حَتّي تُسکِنَهُ أَرضَکَ طَوعَاً وَ تُمَتِّعَهُ فِيها طَويلاً بِرَحمَتِکَ يا أَرحَمَ الرّاحِمين
...

ابرها میان باریدن و نباریدندو دل بودند و در رویای خاکستری خود پرسه میزدند!

منتظر باران بودم...

چه فرقی میکرد؟

گیرم باران هم نمی بارید، منتظر بهانه بودم!

پنجره را بستم و گریستم...




 

سلام

اینجا جایی است که پیرزنی در خیابان نشسته و چند تا کتاب کهنه و بی رنگ و بو در جلویش که شاید کسی این کتابها را از او بخرد... این پیر زن یادروزهایی می افتد که در محله خود هر پسری با دیدنش صد دل عاشقش مییشد! بارون هم شروع به باریدن میکنه ...مثل چند بار قبل باز هم باران کتابهایش رو بی رنگ و بو تر میکند.این بار دیگه پیرزن کتابهایش رو جمع نمیکنه... اصلا حواسش نیست.شادی خسته شده..

پسرش،دخترش کجایید ببیند دنیا رو برای کسی که بهشت زیر پایش است جهنم کردید... دنیای این مادر آخرت بچه هایش است

نمیدونم واقعا